2009/02/27

جای آن دارد که ریزد خون ز چشم روزگار (شهریار)

این شعر استاد شهریار را از یکی از برنامه های زنده یاد تورج نگهبان شنیدم.

جای آن دارد که ریزد خون ز چشم روزگار
در عزای کشور دارا و خاک مازیار

میهن برزین و خاک برمک و ملک قباد
کشور آذرگشسب و سرزمین شهریار

پایگاه پاکدینان، مامن آزادگان
سرزمین رستم و جولانگه اسفندیار

مسکن ابن مقفع، جایگاه بوعلی
پروشگاه غزالی، معرفت را پود و تار

مهد بو مسلم، که از شمشیر و از تدبیر او
در کف عباسیان آمد زمام اختیار

بیشه یعقوب لیث، آن شیر میدانهای جنگ
آنکه نامش هست تا پایان عالم استوار

زادگاه سربداران کز پی کسب شرف
از وطن کردند اقوام مغول را تار و مار

یا رب این ایران من با آنهمه فر و شکوه
یا رب این ایران من با آنهمه عز و وقار

اینچنین پر بسته و دلخسته و زار و نژند
اینچنین افسرده و پژمرده و زار و نزار

ای زبانم لال گردد نام فردوسی خفیف
ای دو چشمم کور کفتد نام حافظ زاعتبار

شاه دزدی رفت و در دنبالش آمد گند دزد
تاج داری رفت و آمد در پیش عمامه دار

چکمه پوشی رفت و آمد بعد از آن نعلین پوش
شهسواری رفت و آمد در پی او خرسوار

هر طرف دستار میبینی رسن اندر رسن
هر طرف عمامه ها یابی قطار اندر قطار

اشکم این لاشخور ها کی بود سیری پذیر
کی بود در کار این دستار بندان بند و بار

در لباس دین ولی این عده دنیا پرست
در پی تاراج ملت بدتر از قوم تتار

بهر تقسیم غنائم با هم اندر کشمکش
بهر توزیع مناسب با هم اندر گیر و دار

نغمه وامحنتا گردیده از هر سو بلند
بانگ واویلا به گوش آید ز هر شهر و دیار

تیرباران های دائم بر خلاف حکم شرع
کشت و کشتار مدام برعکس امر کردگار

ابلهی بر ملک خوزستان زند دیوانه وش
احمقی در خاک کردستان کشد دیوانه وار

اینهمه آدمکشی با نام اسلام ای دریغ
اینهمه غارتگری با نام اسلام ای هوار

نیستند ایرانی اینها از عرب هم بدترند
چون عرب را باشد از فرهنگ ایران افتخار

از عجم جز پاکی و اخلاص کی آمد پدید
وز عرب جز حیله و تزویر کی آمد به بار

دوستی هاشان بود با خصم ایرانی عیان
دشمنی هاشان بود با خلق ایران آشکار

فر یزدانی خرد بر فرقشان مانند پتک
پرچم ایران رود در چشمشان مانند خار

گشته بوعمار و بوهانی و صدها گند بو
جانشین بویه و شیبویه و آل زیار

ارزش ریش این زمان در دیده بیرون از حساب
قیمت پشم این زمان در دیده بیرون از شمار

بینم آن روزی که آید نوبت ملا کشی
می کند آخوند بی نعلین از هر سو فرار

ابلهان را محفل است این یا بود دارالشیوخ
خبرگان را مجلس است این یا بود بیت الحمار

کسب قدرت می کنند اما برای نفس خویش
وضع قانون می کنند اما برای انحصار

کی وطن در چنگ این خودکامگان یابد سکون
کی وطن در دست این نابخردان گیرد قرار

ای که هستی در دیار ما حقیقت را ستون
ای که هستی تو در این کشور شریعت را مدار

ملت ایران ما چون گوش بر فرمان توست
خلق آذربایجان چون باشدت فرمانگزار

دشمنان خلق ایران را ز دور هم بران
دوستان ملک ایران را به گرد هم بیار

نیست باکی گر که جانم را بگیرند این خسان
نیست پروایی شود گر پیکرم بالای دار

زانکه من جز نام ایرانی نمی یارم به لب
زانکه من جز بهر ایرانی نمی گویم شعار






ادامه مطلب

2009/02/21

اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

این شعر زیبا رو سالهاست که با صدای شجریان شنیده بودم ولی امشب به صورت اتفاقی فهمیدم که شاعر این شعر کسی جز شاعر محبوب من نیست. شاعر
منظومه آرش کمانگیر، سیاوش کسرایی.

این هم یک عکس کم نظیر:

از چپ به راست : مرتضی کیوان، احمد شاملو، نیما یوشیج، سیاوش کسرایی و هوشنگ ابتهاج. از جمع فوق فقط آقای ابتهاج - که عمرشان دراز باد و تنشان سلامت - در قید حیات هستند.


ادامه مطلب

2009/01/30

آخرین بار

دوشنبه ساعت 10، زنگ تلفن به صدا در می یاد.

- الو
- چطوری بابک (با صدایی ضعیف)
- تویی سارا، سلام ، حالت چطوره، معلوم هست کجایی، چرا بی خبرم گذاشتی این چند روزه، آخه فکر نمی کنی من فکرم هزار راه می ره. موبایلت که همراهت نیست. شماره و اسم بیمارستان رو هم که بهم نمیگی. خوب من چه خاکی به سرم کنم وقتی 3 روز می گذره و خبری ازت ندارم. (با عصبانیت و صدای لرزان)
- من که دیروز باهات حرف زدم ،(با تعجب) الان هم تا از خواب بیدار شدم گفتم شماره تو رو برام بگیرند. مگه امروز چند شنبه است؟
- (چند ثانیه سکوت – یعنی بازهم بیهوش بوده این چند روز ) سارا حالت خوبه؟
- آره ، خوب خوبم عزیزم، با تو که حرف می زنم خوب خوب می شم.
- سارا! چرا نمی گذاری بیام بیمارستان؟
- بابک صد بار اینو گفتی و بهت گفتم چرا. ولی یه خبر خوش دارم برات. امروز از بابا خواهش کردم برای یک روز هم که شده من رو ببره خونه. احتمالا تا دو ساعت دیگه خونه هستم به محضی که رسیدم، زنگ می زنم بیای. خوبه؟ حالا دیگه اخم نکن.
- عالیه! من تا دو ساعت دیگه دم در خونه تونم.
- نه، ساعت 6 بیا. صبر کن تا زنگ بزنم.
- چرا؟
- آخه باید آماده شم نمی خوام با این وضع منو ببینی. سه هفته است تو بیمارستان بودم.
- تو همینجوری هم خوشکلی، این چه حرفیه.
- بابک نمی دونی چقدر دوست دارم ببینمت. دلم خیلی تنگ شده برات.
- دل من هم برات تنگ شده.
- پس سر ساعت 6 می بینمت.
- با شه عزیزم.
- من باید برم دیگه، باید آماده شم برای رفتن خونه، کلی کار هم تو خونه دارم (با خنده)
- دوستت دارم، می بینمت
- خیلی دوستت دارم، خیییییییییییییییلی!

ساعت 5 بعد از ظهر خواهر سارا به بابک زنگ می زنه، صحبت کوتاه است و کلمات رو بسختی میشه از لای هق هق های گریه تشخیص داد. سارا تموم کرد!
سارا بیماری سرطان خون داشت و از زمان تشخیص بیماری تا فوتش در 24 سالگی فقط 3 ماه طول کشید.سارا زیبا ترین ، مهربان ترین و با روحیه ترین دختری بود که در تمام عمرم دیدم. هنوزم باورم نمیشه این مکالمه آخرین مکالمه ما با هم بود.

ادامه مطلب

پیشنهاد چند فیلم

(2008) Changeling
IMDB Rank:8.1
صفحه ویژه در IMDB

(2008) Slumdog Millionaire
IMDB Rank:8.7
صفحه ویژه درIMDB


(2003) Ricordati di me
IMDB Rank:6.6
صفحه ویژه درIMDB


(2003) Matchstick Men
IMDB Rank:7.4
صفحه ویژه در IMDB

(2008) The Curious Case of Benjamin Button


ادامه مطلب

هم خونه

تو این چتد وقته که کمتر تو این وبلاگ نوشتم ، یک هم خونه جدید هم داشتم. البته جدید که دیگه نمیشه گفت 5 ماهی میشه که با هم هستیم. اسمش پاپی هست و سه تا از عکس هاشو اینجا می گذارم. عکس اول مربوط به 6 هفتگی و دو تای دیگه مر بوط مشه به 6 ماهگیش.





ادامه مطلب

2008/12/19

وبلاگم سلام

خیلی وقته کلی حرف تو دلم مونده بود. راستی چی شد که دیگه اینجا ننوشتم. نمی دونم شاید اونی که رفتنش دلیل نوشتم این وبلاگ بود، یک روز بی انتظار و ناخوانده دوباره برگشت، هرچند گویا اومده بود تا پوست خشکیده ای که بعد از یک سال، روی زخم رفتنش نشسته بود رو با ناخن بتراشه و البته وقتی مطمئن شد که کارش رو درست انجام داده ، همون طور بی انتظار رفت. آه، بی خیال این حرفا. این قصه ها همیشه هست. ولی واقعا دلم برای نوشتن تو این وبلاگ تنگ شده بود. سعی می کنم از امروز دوباره و منظم بنویسم.

ادامه مطلب

2008/07/21

معرفی فیلم

دو تا فیلم زیبا، دیدنشون توصیه می شه.

Reign Over Me
سال: 2007
IMDB Rate: 7.8

The Prestige
سال: 2006
IMDB Rate: 8.4
صفحه ویژه در IMDB


ادامه مطلب

2008/07/20

در حاشیه مراسم تشیع پیکر خسرو شکیبایی

- ساعت 9:15 هنوز به درب تالار نرسیده بودم که صدای پرویز پرستویی به گوشم خورد، بیشتر شبیه این بود که یک بخشی از دیالوگ های فیلم آژانس شیشه ای را دارم می شنوم. پرویز پرستویی که مجری برنامه بود پشت میکروفن به شدت داد و فریاد می کرد و در حالی که معلوم بود بشدت عصبانی هستش، سعی می کرد با کلمات مودبانه ولی با صدای بلند و عصبانی از مردم بخواهد که سکوت رو رعایت کنند و اجازه بدند جنازه به داخل محوطه تالار بیاد.
- جمعیت نسبتا زیادی آمده بودند، خسرو شکیبایی بازیگر محبوبی بود، ولی به نظر من اکثر شرکت کننده ها برای دیدن بازیگر های دیگر و کلا بودن تو همچین جمعی آمده بودند.
- تعداد زیادی از سر در اصلی تالار بالا رفته بودند و از اونجا مشغول تماشای مراسم بودند. در جمعیتی که از مسیری نسبتا خطرناک خودشون به بالای سر در رسونده بودند دختران جوان بسیاری دیده می شدند. در این میان صحنه پایین آمدن پیرزنی 60-65 ساله که اونهم بالای سر در رفته بود! و برای پایین آمدن دچار مشکل شده بود باعث انبساط خاطر حضار شد.
- وقتی صفار هرندی در بین صحبت هاش سلام و تسلیت رئیس جمهور را ابلاغ می کرد، موقع گفتن "آقای احمدی نژاد"، تعداد زیادی از مردم برای چند ثانیه ای شروع کردند به هو کردن !
- جامعه به شدت بیمار شده، مردم به شدت نیاز به ارتباطات اجتماعی دارند. این احساس رو به خوبی میشه در جمع های این چنینی درک کرد.

یاد و خاطره شکیبایی گرامی باد.



ادامه مطلب

2008/07/19

دلم از مرگ بیزار است

خسرو شکیبایی هم رفت، همونطور که اسماعیل داورفر. تو این چند ماه هروقت برای بار صدم قسمت هایی از دایی جان ناپلئون رو نگاه می کنم، آخرش می گم حیف دوستعلی دیگه نیست. اما با رفتن شکیبایی، بدون اینکه فیلمی از اون ببینم می گم حیف. بازی شکیبایی یک امضاء، یک نشانه، یک نمایش مستقل از جریان هر فیلمی بود که در اون بازی کرد. پس فردا برای تشعیع او خواهم رفت. چقدر بده که کسانی رو که خیلی دوست داری ببینی اولین بار زیر یک پارچه سفید ببینیشون.



ادامه مطلب

2008/05/27

فیلمهایی که امشب دیدم



21
فیلم با حالی بود، نمی دونم چرا بعد از دیدن این فیلم کلی انرژی پیدا کردم!
Impulse
به فیلمش کاری ندارم ولی این Willa Ford
عجب مالیه!
The Holiday
ای بابا، کیت وینسلت هم کیت وینسلت های قدیم!

ادامه مطلب